خودآ تا پارسا باشی، تا به خدایی رسی
- 12 jan.
- 6 min läsning

واژهٔ خدا یا خدای از فارسی میانه «خووادای» به معنی «ارباب» و «پروردگار»، و آن نیز مرتبط با واژهٔ اوستایی «خوا-او-آتا» به معنی «قائم به خود» یا «آفریدهٔ خود» است. همچنین خدا بهعنوان وجودی مجرد و شخصی وار، مرجع تام تعهد اخلاقی و بزرگترین موجود قابل تصور، تلقی شدهاست.
واژهٔ خدا را در گذشتهٔ ادبیات بهصورت «خداوند» نیز نوشتهاند و بهمعنی مالک و صاحب و دارنده نیز بهکار بردهاند. اگر خداوند به صورت ترکیب لغوی به کار برده شود (ترکیب وصفی یا ترکیب اضافی یا غیره) به معنای مالک و صاحب و دارنده است، چنانکه سعدی میگوید: «وگر چه به مکنت قویحال بود / خداوندِ جاه و زر و مال بود».
خداوند و خداوندگار از القاب پادشاهان و حاکمان نیز بودهاست مثل خداوندگار عالم، خداوند عالم، خداوندگار ما، سامان خدا (سرسلسلهٔ دودمان سامانیان که شهریار منطقهٔ سامان بوده است)، کدخدا و غیره.
یک ضربالمثل کهن فارسی وجود دارد که امروز تا حد زیادی فراموش شده است:
«خود شدن برابر است با خدا شدن.»
امروزه در زبان فارسی، واژهٔ «خدا» از دو بخش قابل درک است:
«خود» به معنای «خویشتن» و پسوند «ـ ا» که میتوان آن را به معنای «شدن» یا «رسیدن به» فهمید. از این دیدگاه نمادین، «خدا» میتواند به معنای «خود شدن» یا «خویشتن را یافتن» تعبیر شود.
در این نوشته اشاره به خدآ و خودآیی بیشتر در راستای معنی «به خودآمده»، «خود ساخته» و «روی پای خود» است.
رهایی از تأثیر درونی و بیرونی
انسان نباید با هر تحریک و برانگیختگیای متأثر شود. این تحریکها ممکن است:
از درون برخیزند —از ناخودآگاه
یا از بیرون —از تلقینهای دیگران
یا حتی از قوانین ذاتی طبیعی که بهگونهای بر ذهن اثر میگذارند
آزادی حقیقی در تسلط بر ذهنیت خویش است —نوعی آزادی در مرکزیت وجود خود.— این آزادی درونی بر دو پایه استوار است:
نظارت بر اندیشهها و روبهرو شدن قاطعانه با احساسات، سپس انتخاب اندیشهها و احساساتِ سازنده بر پایهٔ وجدان.
خنثی کردن اندیشهها و احساسات مخرب از راه تمرکز.
نظارت بر اندیشهها
اگر انسان با دقت افکار خود را مشاهده کند، درمییابد که بسیاری از آنها واقعاً با شخصیت یا شیوهٔ اندیشیدن او همخوانی ندارند. چنین افکاری را باید «بیگانه» دانست و نباید خودکار آنها را دنبال کرد روش کار چنین است:
نظارت بر اندیشهها در ذهن —نظارت بر ورودی ذهن
تأمل و بررسی آنها
انتخاب اندیشههای نیک —سازنده— بر اساس داوری وجدان —دروندانائی
خنثیسازی اندیشههای پلید —مخرب— توسط تمرکز ذهن —هدایت توجه— هدایت همهٔ حواسها به درون چشمها، آنچه که «صفر» کردن ذهن نامیده میشود —آگاهانه به اندیشههای مخرب توجه نکردن
باید میان «تفکر» و «توهم» تفاوت قائل شد:
تفکر عقلانی و ریشهدار است.
توهم بیپایه و تحریف شده است.
تجربه نشان میدهد بخش بزرگی از افکار روزمرهٔ انسانها استدلال روشن نیست، بلکه خیالپردازی، فرافکنی یا تحریف است.
پایداری در برابر احساسات
احساسات نیز نیاز به بررسی دارند. بسیاری از آنها بیگانهاند، زیرا از افکار بیگانه یا تحریفشده سرچشمه میگیرند.هرچند ممکن است شدید باشند، اما اغلب واکنشهای بیوشیمیایی موقتیاند که از خون عبور میکنند و میگذرند. باز هم راهکار همان ست:
نظارت بر احساسات در ذهن —نظارت بر ورودی ذهن
تأمل و بررسی آنها
انتخاب احساسات نیک —سازنده— بر اساس داوری وجدان —دروندانائی
خنثیسازی احساسات پلید —مخرب— توسط تمرکز ذهن —هدایت توجه— هدایت همهٔ حواسها به درون چشمها، آنچه که «صفر» کردن ذهن نامیده میشود —آگاهانه به احساسات مخرب توجه نکردن
آشفتگی احساسی بهتدریج فروکش میکند. پارسا بودن —یعنی بزرگتر از زندگی بودن— یعنی مغلوب نوسانات گذرای اندیشه و احساس —ذهن — نشدن.
نیک و بد چیست؟
انسان دارای اندامهای جسمانی است —دست، پا، چشم، گوش، دهان— و نیز مغز. در درون مغز میزکاری —ذهن— وجود دارد که محل تلاقی اندیشه و احساس است. میتوان آن را نمادین به شکل یک حلقه تصور کرد، زیرا:
اندیشه احساس را تحریک میکند
احساس اندیشه را الهام میبخشد
در نمادشناسی مهرپرستی، حلقه نشانهٔ پیمان است، درحالیکه پیمان، تعهدی ذهنی است. پس ذهن —مرکز انسان— جایگاه شکلگیری تعهدهاست. یکی از ابزارهای این قابلیت —ذهن، وجدان —دروندانائی— است. حتی حیوانات نیز گاه شکلی ابتدایی از وجدان را نشان میدهند. در انسان، هنگامی که ذهن دستکاری نشده باشد، وجدان بهطور طبیعی داوری را هدایت میکند. حتی اگر ساختار ذهن دستکاری شود، همچنان کار میکند، اگرچه ضعیفتر، چون شنیده نمیشود.
آنچه وجدان تأیید کند، نیک و سازنده است
آنچه وجدان رد کند، بد و مخرب است
اما وجدان تنها زمانی شفاف عمل میکند که انسان آگاهانه افکار و احساسات —ذهن— خود را زیر نظر بگیرد و آنرا تهی —صفر — نگه دارد نه اینکه کورکورانه تسلیم عادتها شود یا در توهمات چرا کند.
پرهیز از خودکاری کورکورانه
باید از خود پرسید:
آیا این اندیشه منطقی است؟
آیا منصفانه است؟
آیا ریشه در واقعیت دارد؟
نه اینکه گلهوار، کورکورانه از آن پیروی کنیم. اگر انسان صادقانه روی آنچه واقعاً احساس میکند تأمل کند —نه آنچه تصور یا اغراق میکند— در برابر احساسات بیگانه هم مقاوم میشود.
پذیرش خود، بدون توهم
انسان نیاز دارد خود را بپذیرد. اما باید اطمینان یابد آن تصویری که از خود دارد، توهم نیست. ذهن باید بیاموزد «صفر» باشد —آرام و خاموش— نه اینکه منفعلانه در حسرت رؤیاها و خاطرات بماند. اصل ساده است:
«یا عملیاش کن — یا فراموشش کن.»
حسرت منفعلانه، انسان را از خود دور میکند. خود بودن همچون راه رفتن روی طناب است —حفظ تعادل با آگاهی مداوم.
تلقینهای سوزنی
افکار و احساسات بیگانه میتوانند همچون سوزن وارد ذهن شوند —نفوذهایی ظریف اما نافذ.— آنها ممکن است بهنظر برسد اندیشهٔ خود ما هستند، اما القا شدهاند. این خود ما هستیم که با دنبال کردن آنها، به آنها جان میدهیم. با باور کردنشان، توهمها را زنده میکنیم و با گفتار و کردار، میتوانیم این توهمها را واقعی جلوه دهیم.
این نفوذها معمولاً با اضطراب یا درد همراهاند —نشانههایی هشداردهنده از برهم خوردن تعادل ذهن.— راهحل، هراس نیست، بلکه آگاهی است:
با اندیشه یا احساس روبهرو شو.
با اتکا به وجدانت آنها را بررسی کن.
با تمرکز —هدایت تمامی توجه به چشمها— انواع مخرب —به داوری وجدان— را خنثی کن.
اندیشه ویا احساس وارده را رها کن —به آنها توجه نکن— صفر بمان.
این کار تعادل را بازمیگرداند.
دو نوع اندیشیدن
فکر آگاهانه — که در آن آگاهی بر ذهن حاکم است. تمرکز و بیداری وجود دارد.
سرگردانی یا خیالپردازی نیمهآگاهانه — که در آن آگاهی کنار میرود و ضمیر ناخودآگاه یا تأثیرات بیگانه کنترل را در دست میگیرند.
در حالت دوم، ذهن آسیبپذیر میشود. اضطراب و دلآشفتگی نخستین نشانهها هستند. اگر توهمهای این حالت از طریق گفتار و عمل بروز کنند، میتوانند پیامدهای جدّی ایجاد کنند. انسانِ گرفتار در توهم از خویشتن بیگانه میشود —تحت فرمان امیال، نه خرد.
چرخهٔ اضطراب
وقتی ذهن در ناخودآگاه معلق میماند، اضطراب و دلآشفتگی پدید میآید. این احساسات بیثباتی بیشتری ایجاد میکنند:
توهم بیشتر → عدم تعادل بیشتر → اضطراب بیشتر
درمان همیشه یکی است:
تمرکز کن
خیال را رها کن
تعادل ذهنی را بازگردان
تعادل، نخستین اولویت است.
تنهایی و رها کردن خود
تنهایی، نبود دیگران نیست. انسان تنها زمانی واقعاً تنهاست که خود را رها کرده باشد. هنگام فعالیت، سفر، همراهی دیگران یا بودن در طبیعت، توجه به بیرون معطوف است و این تمرکز موقتاً اضطراب را خاموش میکند. اما وقتی جاذبهٔ بیرونی از میان میرود، ناآرامی بازمیگردد. آنچه تنهایی نامیده میشود، اغلب فقط نبود تمرکز درونی است. پس نکتهٔ اساسی این است:
«متمرکز بودن، چه با توسل به یک وسیلهٔ جذاب بیرونی چه تنها با هدایت قاطع تمامی حواس به درون چشمها»
تمرکز؛ تکنیکی ساده
تمرکز امر رازآلودی نیست و آیینی نمیطلبد. تمرکز یعنی توجه. همانگونه که «بروس لی» گفته بود: همانند انگشتی که به ماه اشاره میکند. تمرکز یعنی هدایت توجه —برای نمونه به چشمها— و متوقف کردن ادامهٔ اندیشهٔ فعال. نشسته، ایستاده یا درازکش — فرقی نمیکند. آنچه مهم است توجه است.
فقط آنچه واقعاً حضور دارد را احساس کن. احساس را تصور نکن. این آگاهی ساده کوتاهترین راه به سوی خوشبختی است.
عشق، غرور و تعادل
یک انسان بالغ برای بقا به عشق یا غرور یا هر احساس دیگر بهعنوان دستآویزی روانی نیاز ندارد. آنچه نیاز است، تعادل است.
عشق و سایر احساسات، مواد بیوشیمیایی در خون تولید میکنند. عشق لذت، شور و امید ایجاد میکند —همانند یک مادهٔ مخدر، با این تفاوت که از مغز خود انسان ترشح میشود. اما وابستگی به این اوجهای احساسی، عدم تعادل ایجاد میکند. ذهن باید تا حد امکان سریع به حالت خالی و متعادل بازگردد. اشغال ذهن توسط احساسات، درک را منحرف میکند.
«وقتی انسان در تعادل ذهنی است، برای زنده بودن نیاز به هیچ دستآویزی ندارد. خودِ تعادل کافی است.»
تسلط بر ظرفیت ذهنی
گام نخست، نظارت آگاهانه بر ذهن است — نه تسلیم شدن به عادات ناخودآگاه. انسان باید پادشاه ذهن خود باشد، نه بردهٔ آن.
گام دوم، خنثی کردن افکار و احساسات مخرب از طریق تمرکز و صفر کردن است.
با این گام درونی —کوتاهترین گام ممکن— انسان از سلطهٔ ذهن —افکار و احساسات— رها میشود. اندوه و اضطراب قدرت خود را از دست میدهند.
پارسا شدن
آگاهی و تمرکز کوتاهترین راه به سوی اینها هستند:
خوشبختی
تعادل ذهنی
خود را یافتن
بزرگتر از زندگی شدن —پارسا شدن — خدآ شدن— در معنای نمادین فارسی، یعنی خویشتن را بهدست آوردن
اما دانستن این روش کافی نیست. تمرین کردن یک مرحله است. استادی در آن نیازمند انضباط، تکرار و زمان است.
آفرینش نیکی:

اگر فقط اندکی توجه و تأمل روی افکار و احساسات خود (روی ذهن خود) به خرج دهیم مشاهده خواهیم نمود افکار و احساسات وارد شده چگونه بر هیچ اصل ثابتی بنا نشدهاند. مثلاً ممکن است یک لحظه احساس غرور یا خشم به انسان تلقین شود و اگر به آنها اعتنا نشود بلافاصله تلقین احساس سرشکستگی و اندوه آزمایش میشود. کورکورانه جاری شدن به دنبال هریک از این تحریکها یعنی آفرینش پلیدی. یعنی احضار و تبلور خرد خبیث یا اهریمن. بیاعتنایی به آنها یعنی دفن خرد خبیث در نطفه. یعنی آمادگی جهت متوجه ندای خرد سپنتا شدن و لذا آفرینش و تبلور نیکی و این عین خوشبختی و آزادگی است. خدایی است. خدا باش دوست من!






Kommentarer